تبليغاتX
آسمونی ها

آسمونی ها

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید. کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود " لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین". ۱۰ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای در دهان سگ گذاشت. سگ هم کیسه را گرفت و رفت.
قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد..

 سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید. با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد. قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند.
اتوبوس آمد، سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره آنرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی آمد دوباره شماره آنرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد. قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد. اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد .پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد. اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.قصاب هم به دنبالش.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید. اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد. سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت. مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد. قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است. این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم.
مرد نگاهی به قصاب کرد و گفت: تو به این میگی باهوش؟ این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!

+نوشته شده در سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت11:51 قبل از ظهرتوسط (دختر آسمان) | |

+نوشته شده در دوشنبه 31 فروردین1388ساعت5:8 بعد از ظهرتوسط (دختر آسمان) | |

مرد جوانی که مربی شنا و دارندهء چندین مدال المپیک بود٬ به خدا اعتقادی نداشت. او چیزهایی را که درباره خداوند میشنید مسخره میکرد. شبی مرد جوان به استخر سر پوشیده آموزشگاهی رفت. چراغ خاموش بود ولی ماه روشن بود و همین برای شنا کافی بود. مرد جوان به بالاترین نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شیرجه برود. ناگهان٬ سایه بدنش را همچون صلیبی روی دیوار مشاهده کرد. احساس عجیبی تمام وجودش را فراگرفت. از پله ها پائین آمد و به سمت کلید برق رفت و چراغ ها را روشن کرد. آب استخر برای تعمیر خالی شده بود!

+نوشته شده در سه شنبه 18 فروردین1388ساعت9:21 قبل از ظهرتوسط (دختر آسمان) | |

پيرمردي صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با يک ماشين تصادف کرد و آسيب ديد. عابراني که رد مي‌شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهاي پيرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند: بايد ازتو عکسبرداري شود تا جايي از بدنت آسيب نديده باشد. پيرمرد غمگين شد و گفت عجله دارد و نيازي به عکسبرداري نيست. پرستاران از او دليلش را پرسيدند.
پيرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا مي‌روم و صبحانه را با او مي‌خورم. نمي‌خواهم دير شود!
پرستاري به او گفت: خودمان به او خبر مي‌دهيم. پيرمرد با اندوه گفت: خيلي متأسفم. او آلزايمر دارد. چيزي را متوجه نخواهد شد! حتي مرا هم نمي‌شناسد! پرستار با حيرت گفت: وقتي که نمي داند شما چه کسي هستيد، چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي‌رويد؟ پيرمرد با صدايي گرفته، به آرامي گفت: اما من که مي‌دانم او چه کسي است...!

+نوشته شده در چهارشنبه 23 بهمن1387ساعت8:42 قبل از ظهرتوسط (دختر آسمان) | |

سلام.

۲۷سال پیش روز ۲ بهمن ساعت ۶ صبح دختری ازآسمان جداو به زمین فرستاده شد ولی هیچ وقت فراموش نکرد که همواره باید آسمونی باقی بمونه.

آسمونی باشید همیشه...

+نوشته شده در چهارشنبه 2 بهمن1387ساعت8:3 قبل از ظهرتوسط (دختر آسمان) | |

مغازه داري روي شيشه مغازه اش اطلاعيه اي به اين مضمون نصب كرده بود "توله هاي فروشي". نصب اين اطلاعيه ها بهترين روش براي جلب مشتري، بخصوص مشتريان نوجوان است، به همين خاطر خيلي بعيد بنظر نمي رسيد وقتي پسركي در زير همين اطلاعيه هويدا شد و بعد از چند لحظه مكث وارد مغازه شد و پرسيد: "قيمت توله ها چنده؟"
مغازه دار پاسخ داد: "هر جا كه بري قيمتشون از 30 تا 50 دلاره."
پسر كوچك دست تو جيبش كرد و مقداري پول خرد بيرون آورد و گفت: من 2 دلار و سي و هفت سنت دارم. مي توانم يه نگاهي به توله ها بيندازم؟
صاحب مغازه پس از لبخندي سوت زد. با صداي سوت، يك سگ ماده با پنج توله فسقلي اش كه بيشتر شبيه توپ هاي پشمي كوچولو بودند، پشت سر هم از لانه شان بيرون آمدند و توي مغازه براه افتادند. يكي از توله ها به طور محسوسي مي لنگيد و از بقيه توله ها عقب مي افتاد. پسر كوچولو بلافاصله به آن توله لنگ كه عقب مانده بود اشاره كرد و پرسيد:
"اون توله هه چشه؟"
صاحب مغازه توضيح داد كه دامپزشك بعد از معاينه اظهار كرده كه آن توله فاقد حفره مفصل ران است و به همين خاطر تا آخر عمر خواهد لنگيد. پسر كوچولو هيجان زده گفت:
"من همون توله رو مي خرم."
صاحب مغازه پاسخ داد:
"نه، بهتره كه اونو انتخاب نكني. تازه اگر واقعاً اونو مي خواي، حاضرم كه همين جوري بدمش به تو."
پسر كوچولو با شنيدن اين حرف منقلب شد. او مستقيم به چشمان مغازه دار نگريست و در حالي كه با تكان دادن انگشت سبابه روي حرفش تاكيد مي كرد، گفت:
"من نمي خوام كه شما اونو همين جوري به من بديد. اون توله هه به همان اندازه توله هاي ديگه ارزش داره و من كل قيمتشو به شما پرداخت خواهم كرد. در واقع، دو دولار و سي و هفت سنت شو همين الان نقدي مي دم و بقيه شو هر ماه پنجاه سنت، تا اين كه كل قيمتشو پرداخت كنم."
مغازه دار بلافاصله گفت: "شما بهترهً اين توله رو نخريد، چون اون هيچوقت قادر به دويدن و پريدن و بازي كردن با شما نخواهد بود."
پسرك با شنيدن اين حرف خم شد، با دو دست لبه شلوارش را گرفت و آن را بالا كشيد. پاي چپش را كه بدجوري پيچ خورده بود و به وسيله تسمه اي فلزي محكم نگهداشته شده بود، به مغازه دار نشان داد و در حالي كه به او مي نگريست، به نرمي گفت:
"مي بينيد، من خودم هم نمي توانم خوب بدوم، اين توله هم به كسي نياز داره كه وضع و حالشو خوب درك كنه!"

+نوشته شده در شنبه 7 دی1387ساعت8:32 قبل از ظهرتوسط (دختر آسمان) | |

 مردی يك دستگاه اتومبيل سواري به عنوان عيدي از برادرش دريافت كرده بود. شب عيد هنگامي كه مرد از اداره اش بيرون آمد متوجه پسر بچه شيطاني شد كه دور و بر ماشين نو و براقش قدم مي زد و آن را تحسين مي كرد. مرد نزديك ماشين كه رسيد پسر پرسيد: " اين ماشين مال شماست ، آقا؟"
مرد سرش را به علامت تائيد تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عيدي به من داده است". پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان اين است كه برادرتان اين ماشين را همين جوري، بدون اين كه پولی بابت آن پرداخت كنيد، به شما داده است؟ آخ جون، اي كاش..."
البته مرد كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزويي مي خواهد بكند. او مي خواست آرزو كند. كه اي كاش او هم يك همچو برادري داشت. اما آنچه كه پسر گفت سرتا پاي وجود مرد را به لرزه درآورد:
" اي كاش من هم يك همچو برادري بودم."
مرد مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با يك انگيزه آني گفت: "دوست داري با هم تو ماشين يه گشتي بزنيم؟"
"اوه بله، دوست دارم."
تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف مرد بر گشت و با چشماني كه از خوشحالي برق مي زد، گفت: "آقا، مي شه خواهش كنم كه بري به طرف خونه ما؟"
مرد لبخند زد. او خوب فهميد كه پسر چه مي خواهد بگويد. او مي خواست به همسايگانش نشان دهد كه توي چه ماشين بزرگ و شيكي به خانه برگشته است. اما مرد باز در اشتباه بود. پسر گفت: " بي زحمت اونجايي كه دو تا پله داره، نگهداريد."
پسر از پله ها بالا دويد. چيزي نگذشت كه مرد صداي برگشتن او را شنيد، اما او ديگر تند و تيـز بر نمي گشت. او برادر كوچك فلج و زمين گير خود را بر پشت حمل كرده بود. سپس او را روي پله پائيني نشاند و به طرف ماشين اشاره كرد :
" اوناهاش، برادر، مي بيني؟ درست همون طوريه كه طبقه بالا برات تعريف كردم. برادرش عيدي بهش داده و او پولی بابت آن پرداخت نكرده. يه روزي من هم يه همچو ماشيني به تو هديه خواهم داد ... اونوقت مي توني براي خودت بگردي و چيزهاي قشنگ ويترين مغازه هاي شب عيد رو، همان طوري كه هميشه برات شرح مي دم، ببيني."
مرد در حالي كه اشكهاي گوشه چشمش را پاك مي كرد از ماشين پياده شد و پسربچه را در صندلي جلوئي ماشين نشاند. برادر بزرگتر، با چشماني براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائي رهسپار گردشي فراموش ناشدني شدند.

+نوشته شده در سه شنبه 26 آذر1387ساعت11:24 قبل از ظهرتوسط (دختر آسمان) | |

کشتی در طوفان شکست و غرق شد. فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره کوچک بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند.

دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند، با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهیم. بنابراین دست به دعا شدند و برای این که ببینند دعای کدام بهتر مستجاب می شود به گوشه ای از جزیره رفتند.

نخست، از خدا غذا خواستند. فردا مرد اول، درختی یافت و میوه ای بر آن، آن را خورد. اما سرزمین مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت.

هفته بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم خواست، فردا کشتی دیگری غرق شد، زنی نجات یافت و به مرد رسید. در سمت دیگر، مرد دوم هیچ کس را نداشت.

مرد اول از خدا خانه، لباس و غذای بیشتری خواست، فردا، به صورتی معجزه آسا، تمام چیزهایی که خواسته بود به او رسید. مرد دوم هنوز هیچ نداشت.

دست آخر، مرد اول از خدا کشتی خواست تا او همسرش را با خود ببرد. فردا کشتی ای آمد و در سمت او لنگر انداخت، مرد خواست به همراه همسرش از جزیره برود و مرد دوم را همانجا رها کند. پیش خود گفت، مرد دیگر حتماً شایستگی نعمت های الهی را ندارد، چرا که درخواست های او پاسخ داده نشد، پس همینجا بماند بهتر است.

زمان حرکت کشتی، ندایی از آسمان پرسید: چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟

پاسخ داد: این نعمت هایی که به دست آورده ام همه مال خودم است، همه را خود درخواست کرده ام. درخواست های او

که پذیرفته نشد، پس لیاقت این چیزها را ندارد.

ندا، مرد را سرزنش کرد: اشتباه می کنی. زمانی که تنها خواسته او را اجابت کردم، این نعمت ها به تو رسید.

مرد با حیرت پرسید: از تو چه خواست که باید مدیون او باشم؟

ندا پاسخ داد: از من خواست که تمام خواسته های تو را اجابت کنم!

+نوشته شده در پنجشنبه 21 آذر1387ساعت10:37 قبل از ظهرتوسط (دختر آسمان) | |

یک سقا دو کوزه بزرگ داشت که هر کدام از آنها را از یک سر یک میله ای اویزان می کرد و روی شانه هایش می گذاشت. در یکی از کوزه ها شکافی وجود داشت، بنابراین در حالی که کوزه سالم، همیشه حداکثر مقدار آب ممکن را از رودخانه به خانه ارباب می رساند، کوزه شکسته تنها نصف این مقدار را حمل می کرد.
برای مدت دو سال این کار هر روز ادامه داشت. سقا فقط یک کوزه و نیم آب را به خانه ارباب می رساند. کوزه سالم به موفقیت خودش افتخار می کرد. موفقیت در رسیدن به هدفی که به منظور آن ساخته شده بود. اما کوزه شکسته بیچاره از نقض خود شرمنده بود و از اینکه تنها می توانست نیمی از کار خود را انجام دهد ناراحت بود.
بعد از دو سال روزی در کنار رودخانه کوزه شکسته به سقا گفت: من از خودم شرمنده ام و می خواهم از تو معذرت خواهی کنم. سقا پرسید: چه می گویی؟ از چه چیزی شرمنده هستی؟ کوزه گفت: در این دو سال گذشته من تنها توانسته ام نیمی از کاری را که بر عهده ام گذاشته شده است را انجام دهم چون شکافی که در من وجود داشت، باعث نشتی آب در راه بازگشت به خانه اربابت می شود. به خاطر ترکهای من تو مجبور شدی این همه تلاش کنی، ولی باز هم به نتیجه مطلوب نرسیدی.
سقا دلش برای کوزه شکسته سوخت و برای همدردی گفت: از تو می خواهم در مسیر بازگشت به خانه ارباب به گلهای زیبای کنار راه توجه کنی. در حین بالا رفتن از تپه کوزه شکسته، خورشید را نگاه کرد که چگونه گلهای کنار جاده را زندگی می بخشد و این موضوع او را کمی شاد کرد. اما در پایان راه باز هم احساس ناراحتی کرد. چون دید که باز نیمی از اب نشت کرده است. برای همین دوباره از صاحبش عذر خواهی کرد.
سقا گفت: من از شکافهای تو خبر داشتم و از آنها استفاده کردم. من در کنار راه گلهایی کاشتم که هر روز وقتی از رودخانه بر می گشتیم تو به آنها آب داده ای. برای مدت دو سال من با این گلها خانه اربابم را تزئین کرده ام. بی وجود تو خانه ارباب نمی تواست این قدر زیبا باشد.

+نوشته شده در چهارشنبه 13 آذر1387ساعت8:13 قبل از ظهرتوسط (دختر آسمان) | |

اولين اعتراف عاشقانه ...

اولين بار

كه بخواهم بگويم دوستت دارم خيلي سخت است

تب مي كنم

عرق مي كنم

مي لرزم

جان مي دهم

هزاربار مي ميرم وزنده مي شوم دوباره

پيش چشمهاي تو

تابگويم: دوستت دارم

اولين باركه بخواهم بگويم

دوستت دارم

خيلي سخت است

اما

آخرين بار آن سخت تراست

وامروز

مي خواهم براي آخرين باربگويم دوستت دارم

وبعد راهم رابگيرم و بروم...

چون تازه فهميده ام

كه تو هرگزدوستم نداشتي ...

-----------------------------------------

من نبودم...

من نبودم

كسي كه درخانه ات را كوبيد

من نبودم

كسي كه به تو سلام داد

من نبودم

كسي كه سالها عاشق تو بود

وهرجا كه مي رفتي

دنبالت مي كرد

دروغ گفتم

من بودم!...

من همان بودم

كه تو هيچ وقت نخواستي ببيني

بااين حال

آري!

من بودم كه عاشق تو بود

هنوز هم عاشقت هستم

حالااين راباصداي بلند فرياد مي زنم

و تو گريه مي كني و مي گويي:

چرا اين را زودتر نگفتي؟!...

+نوشته شده در شنبه 2 آذر1387ساعت8:32 قبل از ظهرتوسط (دختر آسمان) | |

بايد تورو پيدا كنم

شايدهنوزم دير نيست

تو ساده دل كندي ولي تقدير بي تقصير نيست

با اين كه بي تاب مني

بازم منو خط مي زني

بايد تورو پيدا كنم

تو باخودت هم دشمني

كي با يه جمله مثل من

مي تونه آرومت كنه

اون لحظه هاي آخراز

رفتن پشيمونت كنه

دلگيرم ازاين شهرسرد

اين كوچه هاي بي عبور

وقتي به من فكر مي كني

حس مي كنم از راه دور

آخريه شب اين گريه ها

سوي چشام و مي بره

عطرت داره از پيرهني كه جا گذاشتي مي پره

بايد تورو پيدا كنم

هر روز تنهاتر نشي

رازي به با من بودنت

حتي از اين كمتر نشي

پيدات كنم

حتي اگه پروازم وپرپركني

محكم بگيرم دستتو

احساسم وباور كني

بايد تورو پيدا كنم

شايدهنوزم دير نيست

تو ساده دل كندي ولي تقدير بي تقصير نيست

بايد تورو پيدا كنم

هر روز تنهاتر نشي

رازي به با من بودنت

حتي از اين كمتر نشي...

 

((قابل توجه دوستان عزیز تمام مطالبی که تو این وبلاگ هست من نگفتم بجز چند تاشون اینو گفتم که خدای نکرده سوء تفاهم پیش نیاد.))

+نوشته شده در یکشنبه 26 آبان1387ساعت9:7 قبل از ظهرتوسط (دختر آسمان) | |

رودها در جاری شدن
وعلفها در سبز شدن معنی پیدا می کنند
کوه ها با قله ها
و دریاها با موجها زندگی پیدا می کنند
وانسانها
همه انسانها
با عشق، فقط با عشق
پس بار خدایا بر من رحم کن
بر من که میدانم ناتوانم رحم کن
باشد که خانه ای نداشته باشم
باشد که لباس فاخری بر تن نداشته باشم
باشد که حتی دست و پایی نداشته باشم
اما نباشد ، هرگز نباشد
که در قلبم عشق نباشد ،

و آنگاه خداوند عشق را آفرید تا شکر گزار باشیم.

+نوشته شده در سه شنبه 7 آبان1387ساعت7:10 قبل از ظهرتوسط (دختر آسمان) | |

ميلاد يكي كودك، شكفتن گلي را مي ماند. چيزي نادربه زندگي آغاز مي كند با شادي و كمي درد.

روزانه به گونه اي نمايان ، به خود مي بالد بدان ماند كه نادره نخستين است و نادره ي آخرين.

تنها آنكه بزرگترين جا را به خوداختصاص نمي دهد ازشادي لبخندبهره مي تواند داشت.آنكه جاي كافي براي ديگران داردصميمانه تر مي تواندباديگران بخندد باديگران بگريد.

چه مدت لازم بوده تاكلمه ي عف برزبان جاري شودتاحركتي اعتمادانگيز انجام گيرد.

بيا تاجبران محبت هاي ناكرده كنيم.بيا آغازكنيم.

فرصتي گران رابه دشمن خويي ازكف داده ايم وچه كسي مي داندچقدر فرصت باقي است تا جبران گذشته كنيم.

دستم را بگير...

+نوشته شده در یکشنبه 5 آبان1387ساعت8:47 قبل از ظهرتوسط (دختر آسمان) | |

سلام:

يه سلام گرم به تمام دوستانم، به كساني كه تا حالا پا به پاي من اومدن وخيلي جاها كمكم كردن ، يه سلام به لطافت مهربوني براي دوستان خوب وبم كه هميشهبا نظراتشون باهام يار بودن.

اين اولين باريه كه مي خوام باهاتون به زبان خودمون صحبت كنم نه به زبان ادبيات و وازاينكه شما انقدر قابل دونستين كه وقت بذارين وبه آسمون من بيان كه شايد كمك كنين تااين آسمون مال شما ها هم باشه.

يادمه زماني كه كوچيك بودم البته الانم همينطوره ، هميشه براي اينكه ا كسي شكايت كنم يا از كسي تعريف كنم يا كاراي خودمو ورق بزنم و ببينم مثلاامروزدرطول روزچيكاركردم يه جورايي خودم و باز خواست كنم منتظر ميموندم تا شب بشه آخه تو شب خيلي راترمي توني خيره بشي به آسمون ، راحتر مي توني حرف بزني با ماه آسمون باستاره اي كه هميشه كنارشه...

زماني كه مي خواستم از دوستي جدا بشم و اگه قرار بود براي مدت طولاني نبينمش بهش مي گفتم شبا به ماه ياستاره ها نگاه كنه تا ياد من بيوفته ، بهش مي گفتم اگر خواستي باهام حرف بزني به آسمون بگو پيغومتو بهم مي ده چون من هر شب باهاش حرف مي زنم .

آسمون خيلي بزرگه ، خيلي مهربونه ، خياي عميقه...

شايد به خاطر همين بود كه اسم وبلاگم وآسموني ها گذاشتمو خودمو دختر آسمان معرفي كردم.

يكم فكر كن !

فقط من نيستم كه مال آسمونم همه ي ما مال آسمونيم ، تاآسموني شدن راهي نيست فقط كافي كه ذهنت يه قدم بره بالا اونوقت مي فهمي چه لذتي داره!

مي خوام يه كاريو شرو كنم ، مي خوام يه هدفي و دنبال كنم كه خوشبحتانه نه نياز به پول داره و نه نياز به ابزار خاصي فقط يكم دقت مي خواد و همت.

ازتون دعوت كردم به اين جا بياين تا همراهيم كنيد ، كمكم كنيد و در كنارم باشيد ، مي خوام يه كلوپ تشكيل بديم ، منسجم تر از كلوپ هاي ديگه ، جدا ازسياست ، جدا ازدرگيري ، جداازهر چيز مادي كه وجودداره، مي خوام يه كلوپ آسموني تشكيل بديم ، يه كلوپ كه آوازش به همه جا برسه ، كلوپي كه همه چيزو مهربون ميبينه ، خوب ميبينه وشكرگزاره ، من نمي دونم اهل كجائيد ، چهديني داريد وچي مي پرستيد ول مطمئنم براي خوب زندگيكردن همه داوطلبيد.

آسموني ها قرار نيست كاري انجام بدن يا جايي و تاسيس كنن با شاخ غولو بشكنن!فقط بايد باور داشته باشن كه زندگي باتمام بديها و زشتيهاش قشنگه وبايد براي قشنگتر كردنش خوب زندگي كرد...

حالا مي خوام ازتون دعوت كنم تابه اين كلوپ ملحق بشين و تنها كاري كه بايد تو اين كاوپ انجام بدين اينه كه از لحظه اي كه بيدار مي شيد و چشم باز مي كنيد فقط بايد خوبيها وقشنگيهاروببينيد و اگر خداي نكرده بدي پيش اومد حتي تو اون بدي دنبال زيبايي بگرديد واعلام كنيد تا همه در موردش صحبت كنيم و ياد بگيريم و براي قشنگ زندگي كردن يك قدم جلوتر بريم.

حالا هر كي ميخواد اسموني باشه و با ما باشه تو صفحه نظرات برام بگه يا تو آدرسي كه براتون مي ذارم ميل بزنه.

منتظرتونم تا بتونيم با كمك هم روي زمين يه گروه بزرگ از آدماي آسموني داشته باشيم.

شعار ما " آسموني باشيد هميشه"، بهش فكر كنيد. ممنون از حضورتون.

 

 

                                                       

                                                       ASEMAND@YAHOO.COM    

    

+نوشته شده در چهارشنبه 1 آبان1387ساعت12:45 بعد از ظهرتوسط (دختر آسمان) | |

افكار غذاي ذهن هستند.فكري جديد درهرروزغذا وانگيزه مورد نياز رابه منظورسالم ماندن وپرشور نگه داشتن ذهن براي زندگي مهيامي كندكه در اين دنياي به هم ريخته وپرهرج و مرج بسيارمهم است.درزير به هفت مزيت اصلي اشاره شده است و شما در هر روز يكي از آنهاراكه احساس مي كنيد بر چگونگي آغاز روزتان مؤثر است بر گزينيد.

 

  1. خشنودي:

    خشنودي شادي است ماوراي احساس. زندگي كردن در لحظه .

من بانوازش آرام باد از خود بي خود نمي شوم ، چشم ها رابراي ديدن چيزهايي كه روشن و نوراني هستند بكار نمي برم ، گوش ها را براي شنيدن نواي اغوا كننده موسيقي بكار نمي گيرم ، دهان را براي چشيدن طعم شيرن ميوه نو برانه فصل بكار نمي برم.

من مي توانم با خود خلوت كنم ، به آرامي افكارم را متوجه درون خود سازم وبه صداي دل انگيز سكوت گوش فرا دهم .

آن گاه مي توانم افكارم را به ماوراي جسم پرواز دهم ، هماهنگ با روح ، آرامش وخلوص.

يگانگي را با خدا تجربه مي كنم ، يگانگي رضايت بخشش را.

با تجربه ي آرامشش ، پراز آرامششم.

باتجربه ي عشقش ، پر از عشقم.

با تجربه ي خشنوديش ، پر از خشنوديم.

 

  1. آرامش:

     هنگامي كه اطرافمان را ناامني فراگرفته است ، شايد صحبت كردن در مورد آرامش ، بي فايده به نظر رسد.

گل ها را در نظر بگيريد. آنها هم در اين محيط نا آرام زندگي مي كنند. آنها نيز مجبوربه تحمل آلودگي و فرو پاشي دنياي طبيعت هستند.اما هنوز هرجاگلي را مي بينيم ، در حاشيه شلوغ جاده ها ، نزديك باتلاق ها ، در بيابان ، در ميان خارها و حتي گاهي روي توده ي كود حيواني هميشه زيبا و معطر هستند. دادن گل در هر مناسبتي حتي در غمگين ترين آنها ، اتفاقي نيست.

گل ها تصويري از آرامش وراحتي خيال را موجب مي شوند. اين طبيعت آنهاست.

ما هم مثل گلها هستيم .ما گلهاي باغ خداونديم.در هياهوي هر روزه ي اين باغ پهناور ، ما هم باانواع پلشتي ها و شرايط موهن تهديد مي شويم. وقتي مثل گل باشيم ، انتظار مي رود كه به حالت طبيعي خودمان در آرامش زندگي كنيم و رايحه ي خوش را به سراسراطراف خود پراكنده كنيم.وقتي متوجه مي شويم كه مبدا ذات ما صلح است ، مي توانيم به خداوند كه اقيانوس آرامش است بپيونديم  و بدين سان همچو گلها مظهر صلح و زندگي بشويم.

 

  1. عشق:

     يك آهنگ مشهور مي گويد : (( آنچه كه هم اكنون دنيابه آن احتياج داردعشق است ، عشقي دل انگيز.))

آنچه كه دنيا واقعا به آن نيازمند است درك صحيح و درست از عشق است. عشق واقعي بر اساس تفاهم ، احترام و اطمينان دو جانبه است و نه احساسات گذرا. عشق با يك تعادل پيش مي رود، تعادل با خود شخص ، با خدايش و با يكديگر. عشق از خود گذشتگي است . عشق يك حالت عاطفي نيست كه به ميل وهوس محدود شود بلكه يك خالت متعالي از خود آگاهي است كه به سوي ماوراي قالب انساني ما حركت مي كند. عشق كاري به جسم ندارد. عشق در روح مازندگي مي كند بايد اجازه دهيم عشق در بيرون و اطراف ما جاري شود .باجريان يافتن عشق ، ماتازه مي شويم و براي هميشه شاداب ، جذاب وسالم باقي خواهيم ماند.

بدون عشق ،تمام گنجينه هاي زندگي دور از ديد و تجارب ما خواهد بود ، به راستي (( عشق كليد اين گنجينه هاست )) .

 

  1. قدرت:

        قدرت عاملي است براي رسيدن به هدف ، گرچه گاهي آن هدف دور از ما و دست نيافتني است.

به امواج بنگريد! سفيدي بالاي موج همانند كوهاي پوشيده از برف بالا مي رود. آنها موج مي زنند و به جلو مي روند ، همانند آن كه تاجي بر سر دارند ، تاجي از پاكي و قدرت ، تاج حكام با شكوه.

من حركت امواج را نظاره مي كنم . حركت بي وقفه امواج را. امواجي كه موانع سر راهش بر آنها اثري ندارد ، كدر يا براق ، يا بزرگ وكوچك . آنها خستگي ناپذير هستند ، و در باره ي كلمه ي موانع چيزي نمي دانند.

تكرار من با اراده ومصمم هستم.

بي باك هستم .

هيچ نوع افكار ضعيفي از شك در سر ندارم .

ناخالصي ها را در درون مي يابم و قدرت از بين بردن آن را همانند جنگجويي شجاع دارم.

من استوارم وبا آگاهي به اينكه آفريده ي  خداوند قادر متعال هستم ، و مخلوق مطيعي مي باشم ، حق دارم كه ادعاي اقتدار كنم ، را فراموش نكن.

 

  1. شناخت:

      به ما مي گويند خودت را بشناس ، ومابراي يافتن ريشه هاي خود به دوردست سفركرده ايم اما ما ، بچه هاي اين جهان ، يتيم هستيم.

پدران خود را فراموش كره ايم ، ماخودمان راازيادبرده ايم . شناخت از خود به عنوان موجودي معنوي و فنا ناپذير ، واقعيت دارد.

كندو كاو در مسايل معنوي و تجربه كردن خود وخدا به راستي بالاترين آموزش است. خداوند اقيانوس دانش و معلومات است. با شناخت خداوند مي توانيد به شناخت همه چيز برسيد.

 

  1. پاكي:

     پاكي آنقدر با ارزش و گران بها ، آنقدر نادر و آنقدر نيرو مند است كه شايد لازم باشد براي حصول به آن بميريم . ما بايد خود ناپاك و ضعف شخصيت را از ميان ببريم. بايد پاكي را آنقدر دوست بداريم كه بتواند ما را به سوي آزادي سوق دهد. پاكي آن چنان نيروي قدرتمندي است كه مي تواند آتش هواي نفس ، عصبانيت و فساد را خاموش كند. پاكي باعث برافروختگي عشقي پاك ولي سرد ميشود.

پاكي ، استحقاق نزديكي به خدا را براي ما كسب مي كند.

 

  1. بخشش و ترحم:

     نشان دادن ترحم و بخشش نشانه اي از ضعف شخصيت نيست بلكه نشاني ازتوان ، بينش و خردي عظيم است. بخشنده بودن

نشانه ي دركي صحيح از شرايط زندگي است كه مسيري را به ماوراي حقايق و شواهدي واضح مي پيمايد.

بخشنده بودن بيان كننده ي تعالي آگاهي است . آنقدر رفيع كه عليرغم تناقض ها و اعمال بد ، ما مي توانيم قدرت گفتن

(( من مي فهمم ومي بخشم )) را داشته باشيم.       

+نوشته شده در یکشنبه 21 مهر1387ساعت12:19 بعد از ظهرتوسط (دختر آسمان) | |

اگر خواهري داشتم

ترابيش ازخواهرم دوست مي داشتم

اگرهمه ي ثروت هاي جهان راداشتم

به پاي تومي ريختم

اگرحرمي داشتم

تو سوگلي من بودي.

 

 

جشن...

وليوانها خالي بود

وبطري شكسته

وبسترگسترده

ودر بسته

وتمام ستاره هاي شيشه اي

خوشبختي و زيبايي

در گردوغبارمي درخشيدند

دراتاقي كه خوب گردگيري نشده بود

ومن مست لايعقل

يكپارچه آتش

وتومست هوشيار

عريان در آغوش من.

 

 

در مي زنند...

چه كسي آنجاست

هيچ كس

فقط قلب من است كه مي تپد

كه سخت مي تپد

براي خاطر تو

در بيرون ، اما

دست كوچك برنزي بردرچوبي

تكان نمي خورد

نمي جنبد

نمي جنبد حتي سر انگشتي.

 

 

باغ...

هزاران هزار سال

كافي نيست

براي بيان

ان لحظه ي كوچك ابديت

كه درآغوشم كشيدي

كه در آغوشت كشيدم...

 

عشق...

بدون عشق ، تمام گنجينه هاي زندگي دورازديدوتجارب ماخواهد بود، به راستي عشق كليداين گنجينه ها است.

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 30 مرداد1387ساعت9:22 قبل از ظهرتوسط (دختر آسمان) | |

شب...

سه كبريت ٬ يكي بعداز ديگري درشب روشن شده است

اولي ٬ براي ديدن چهره ي كامل تو

دومي ٬ براي ديدن چشم هايت

آخري ٬ براي ديدن دهانت

وتاريكي محض براي يادآوري همه ي اينها

وفشردنت در ميان بازوانم.

 

 

ترانه...

درچه روزي هستيم؟

ما ٬ تمام روزها هستيم

دوست من

ما ٬ تمام زندگي هستيم

دلدار من

يكديگر را دوست داريم وزندگي مي كنيم

و نمي دانيم زندگي چيست

ونمي دانيم روز چيست

ونمي دانيم عشق چيست.

 

 

در مي زنند...

چه كسي آنجاست

هيچ كس

فقط قلب من است كه مي تپد

كه سخت مي تپد

براي خاطر تو

دربيرون ٬ اما

دست كوچك برنزي بردرچوبي

تكان نمي خورد

نمي جنبد

نمي جنبد حتي سر انگشتي .

 

 

لطيف و خطرناك...

لطيف و خطر ناك

چهره ي عشق

شبي برمن ظاهر شد

بعداز روزي طولاني

شايد كمانگيري بود

باكمانش

ياموسيقيداني

باچنگ اش

چيز ديگري نمي دانم

هيچ نمي دانم

تنها مي دانم

كه زخمي ام كرد

شايد با تير

شايد باترانه

تنها مي دانم

كه زخمي ام كرد

زخمي درقلب

براي هميشه

سوزان و بسي سوزان

زخمي از عشق.

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت11:32 قبل از ظهرتوسط (دختر آسمان) | |

مثل ماهي زنده
مثل سبزه زيبا
مثل سمنوشيرين
مثل سمبل خوشبو
مثل سيب خوش رنگ
ومثل سكه باارزش باشيد
سال نو مبارك...

 

+نوشته شده در چهارشنبه 7 فروردین1387ساعت9:15 قبل از ظهرتوسط (دختر آسمان) | |

کودکي با پاهاي برهنه بر روي برفها ايستاده بود و به ويترين فروشگاهي نگاه مي کرد زني در حال عبور او را ديد .

او رابه داخل فروشگاه برد و برايش لباس و کفش خريد و گفت: مواظب خودت باش .

کودک پرسيد: ببخشيد خانم شما خدا هستيد؟

زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط يکي از بنده هاي خدا هستم.

کودک گفت:مي دانستم با او نسبت داري!

واي كاش همه ي ما با او نسبت داشتيم...

+نوشته شده در شنبه 11 اسفند1386ساعت8:18 قبل از ظهرتوسط (دختر آسمان) | |

مهربانم ، باورکن عشق کیفیت پنهانی است که مادرته مانده زندگی مان ، آن راازبهشت به زمین آورده ایم وچه ثروتی بالاترازاین . پس بیاثروتمندترین افرادعالم باقی بمانیم.

 
روز عشق و روزمهرورزي ايران باستان  رابه شما تمامي دوستان عزيزم تبريك ميگويم.
آسماني باشيد تاابد...

 

+نوشته شده در دوشنبه 29 بهمن1386ساعت2:50 بعد از ظهرتوسط (دختر آسمان) | |

- سعي كنيد از اشتباهات ديگران بياموزيد ، زيراآنقدرزنده نخواهيد ماند كه آنها راخودتان مرتكب شويد!

- زمان تنهاچيزي است كه به عدالت مطلق بين انسانها تقسيم شده است !

- برآنچه داشتي تاسف مخور، ازآنچه داري لذت ببر!

- اگرتغييرنكني ، مي پوسي!

- هنرگوش دادن رافراگير، فرصت ها گاهي به آهستگي درمي زنند!

- كسي كه ازشكست خوردن مي هراسد، به شكست خود اطمينان دارد!

- زندگي مثل : دوچرخه سواري است ، ايستادن همان وزمين خوردن همان!

- فرصت هاهرگزبه درخانه ات نمي آيند، اين تويي كه بايد به درخانه شان بروي!

- دوچيز ازاين دنيا ازهمه زيباتراست : آسمان پرستاره ووجداني آسوده !

- خداوند به دستهاي پاك مي نگرد، نه به دستهاي پر!

- خدمت كردن،بهاي اجاره ي مكاني است كه درروي كره زمين اشغال كرده ايد!

- آنچه هستي بهترتورامعرفي مي كندتاآنچه مي گويي !

- طوري زندگي كن كه هروقت عريزانت ،خوبي ، مهرباني وبزرگواري ديدند،به يادتوبيفتند!

- ازاشتباه خودنهراس ، خامي لازمه حيات زندگي است ، خامي بايد باشدتازندگي ببالدوشكوفاگردد!

- هرآنچه به هستي مي دهي ، هزاربرابربازپس مي گيري ، يك گل هديه مي كني وباهزاران گل گلباران مي شوي ، اگرواقعا درپي ثروتي ، اگرمي خواهي دنياي دروني سرشاري راداشته باشي ، هنرسخاوت را بياموز!

- بگذارخنده ات خنده اي ازته دل باشد ، چنين خنده اي پديده اي نادراست ، هنگامي كه هرسلول بدن تو بخندد، هنگامي كه هربافت وجودت ازشادي بلرزد ، به آرامشي ژرف دست مي يابي !

 

امتحان كن!...

 

+نوشته شده در یکشنبه 7 بهمن1386ساعت9:51 قبل از ظهرتوسط (دختر آسمان) | |

-         شگفت انگيزترين نكته درموردعشق آن است كه هرچه بيشترعشق بورزيد، نيروي عشق ورزيدن درشما بيشترمي شود.

-         به ياد داشته باش : عشق وعيب جويي هرگز دركنار هم ميسرنيستند.هرچه عشق بورزيدكمترقضاوت مي كنيد.

-         اگرطريق عشق رامي پيماييد، هرگزنرنجيدوخشمگين نشويد ، بلكه دردرابه عنوان بخشي اززندگي بپذيريد.

-         سعي كنيد: اگرافسرده ، ياپريشان هستيد ، به كسي عشق بورزيد.

-         توجه كن : ازدواج حقيقي يعني ، هرروزعاشق همان شخص شدن .

-         به خاطر بسپار : عشق واقعي ، ايثاراست. بادادن ونه ستادن ، باازدست دادن ونه بدست آوردن ، بارهاكردن ونه باتملك است كه عشق مي ورزيم.

-         به يادبسپار: منتظرنشويدتاديگران به شما عشق بورزند ، بلكه نخست شما بايدبه آنهاعشق بورزيد.

-         بدان : دنيا چون روياست .جوياي واقعيت زندگي باش . واقعيت همانا خداست وراه خدا ، طريق عشق است.

-         به ياد داشته باش : عشق آتشي است كه همه چيز را به كام شعله هاي خود مي كشد، مگر خواست معبود را.

-         هرروز تكرار كن : زماني كه عشق در قلب آدمي مأوا داشته باشد ، قادر به رنجاندن ديگران نخواهد بود.

-         بدان : بيش ازخودت به خدا عشق بورز ، آنگاه همه به تو عشق خواهند ورزيد.

-         عشق مي بخشدومي بخشدو مي بخشد ، بي انكه درازاي اين بخشش چيزي بخواهد. عشق چيزي ندارد كه ببازد ، پس هرگزهيچ ترسي به خود راه نمي دهد.

-         توجه كن : عشق مارابه اعماق مي برد جايي كه درآن هيچ سخني گفته نمي شود ، بلكه چشمها فقط به هم  مي نگرند وبه زبان دل بايكديگر گفت و گو مي كنند.

-         در آيينه بگو: آن هنگام كه عشق در قلب بيدار مي شود ، روح به رهايي مي رسد.

-         به آستان عشق وارد شويد وترس راترك كنيد. عشق وترس هرگز بايكديگر همنشين نيستند.

-         به يادداشته باش : عشق مقتدر است ومي تواند قدرتمند ترين انسانها راازميان بردارد.

-         عشق به ما مي آموزد كمتر سخن بگوييم وبيشترنگاه كنيم تازيبايي خدارادريابيم.

-         به خاطر بسپار:وقتي كه كسي ديگران راباعشق شاد مي كند ، خود شادتر ازآنها ميشود.

-         كمتر فكركنيد ، بيشترعشق بورزيد.

-         توجه كن : عشق بورزيدوگرنه نابود خواهيد شد، انتخاب ديگري درميان نيست.

-         به ياد بسپار: عشق قدرتمند،اماشكننده است.باملايمت باآن رفتار كنيد.

-         هرروز تكراركن: اگر يك چيز هست كه هرگزكهنه وسالخورده نمي شود ، آن عشق حقيقي است.

+نوشته شده در چهارشنبه 12 دی1386ساعت11:4 قبل از ظهرتوسط (دختر آسمان) | |

 

-         به خاطربسپار: يك چراغ باش ،يايك قايق نجات ، يايك نردبان كه باآن به شفاي روح كسي كمك كني!

-         هرصبح بخوان : من قلبم راباايمان پرورش مي دهم .وقتي مشكلات ، غم هاورنج هامرااحاطه مي كنند، آگاهانه ايمان رادرمقابل نااميدي برمي گزينيم!

-         امروزمن موهبت پرانعطاف بخشودن راانتخاب مي كنم وبه آفتاب روح اجازه مي دهم تابه قلب سايه گرفته من بتابد!

-         يادت باشد : همه كساني كه شادي مي كنند برنده هستند: پس بايدباآنان سهيم شد!

-          فراموش نكن : وقتي انسان مي ميرد ، فصلي ازكتاب پاره نمي شود ، بلكه به زباني بهتر ازقبل برمي گردد!

-         هرصبح درآينه بخوانيد : من به روحم اجازه مي دهم كه بدرخشدوبه قلبم اجازه مي دهم كه آوازسردهم!

-         هرصبح بخوان : درهرلحظه اي كه خورشيددرخشيدن آغاز مي كند ، بي تفاوت ازاينكه من درمعبدايستاده باشم يادردشت سوزان باشم يادرباغي محصور ، خداوندگارمن به من عشق مي ورزد!

-         هرروزنجواكن : امروزمن قلبم رابراي پذيرش هركمكي كه به جانبم مي آيد – چه كوچك وچه بزرگ – مي گشايم . امروزمن نيروي خدايي راكه درهمه ي امورزندگي ام نقش داردمي پذيرم وسپاس مي گويم!

-          يادت باشد :گاهي عزيزانت رابه گونه اي غيره منتظره ببوس!

-         گاهي دست نوازش برسركسي بكشيد!

-         فراموش مكن : جمله چقدرعالي شده اي! راازته دل بيان كن!

-         به ياديسپار: پشت خسته اي رامالش دهيد!

-          يادت باشد: هنگامي كه سرحال نيستي ، سوت بزن !

-         فراموش نكن : گاهي يك كمي – به صورت بامزه اي – خل باش!

-         يادت باشد: يك ليوان آب برسردوستت بريز!

-         به خاطر بسپار: صبح بخيربگو ، حتي اگرصبح نباشد!

-         يادت باشد: گاهي هنگامي كه نوبت شمانيست ، ظرف هارابشوييد!

به يادبسپاريد: صحبت غيرمؤدبانه فردي رانشنيده بگيريد!   

+نوشته شده در یکشنبه 25 آذر1386ساعت12:29 بعد از ظهرتوسط (دختر آسمان) | |

آغازهرروزنو ،به تومي گويدكه شايسته آني كه لبخندبزني ،

آغازهرروزنوتورابراين باورمي رساندكه مي تواني دل ديگري راشادكني ،

زيرااين تويي كه خوبي وزيبايي.

زيبايي تودردرون است واين زيبايي باحضورتو

جهان راازخودلبريزمي كند.

وديگران مي توانند آن رااحساس كنند.

شادزي !

زندگي به تمامي دربرابرتوست.

زندگي ازآن توست.

وفرصتي دربرابرت كه آن كس وآن چيزي باشي كه مي خواهي!

+نوشته شده در سه شنبه 6 آذر1386ساعت2:42 بعد از ظهرتوسط (دختر آسمان) | |

من تورابرستيغ سبزكوه

به رنگ سپيدبرف

ودرسفره ي فقير

به عطروطعم نان گرم

مي چشم.

آه كه تو اي زندگي !

چه ژرف

           ولطيف

                   وساده اي!

+نوشته شده در سه شنبه 6 آذر1386ساعت2:42 بعد از ظهرتوسط (دختر آسمان) | |