تبليغاتX
آسمونی ها

آسمونی ها

مادر بزرگ

گم كرده ام درهياهوي شهر

آن نظربندسبزرا

كه دركودكي بسته بودي به بازوي من

دراولين حمله ناگهاني تاتارعشق

خمره دلم

برايوان سنگ

شكست

دستم به دست دوست ماند

پايم به پاي راه رفت

من چشم خورده ام

من تكه تكه ازدست رفته ام در روزروززندگانيم.

+نوشته شده در چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت3:22 بعد از ظهرتوسط (دختر آسمان) | |

هيچ وقت

هيچ وقت نقاش خوبي نخواهم شد

امشب دلي كشيدم

شبيه نيمه سيبي

كه به خاطره لرزش دستانم

درزيرآواري ازرنگها

ناپديدماند.

+نوشته شده در چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت3:18 بعد از ظهرتوسط (دختر آسمان) | |

ورسالت من اين خواهد بود

تادواستكان چاي داغ را

ازميان دويست جنگ خونين

به سلامت بگذرانم

تادرشبي باراني

آن هارا

باخداي خويش

چشم درچشم هم نوش كنيم.

+نوشته شده در چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت3:15 بعد از ظهرتوسط (دختر آسمان) | |

نيمكت كهنه باغ

خاطرات دورش را

دراولين بارش زمستاني

ازذهن پاك كرده است

خاطره شعرهايي راكه هرگز نسروده بودم

خاطره آوازهايي راكه

هرگزنخوانده بودي.

+نوشته شده در چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت3:14 بعد از ظهرتوسط (دختر آسمان) | |