تبليغاتX
آسمونی ها

آسمونی ها

دور از نشاط هستي و غوغاي زندگي
دل با سكوت و خلوت غم خو گرفته بود
آمد سكوت سرد و گرانبار را شكست
آمد صفاي خلوت اندوه را ربود
آمد به اين اميد كه در
گور سرد دل
 شايد ز عشق رفته بيابد نشانه اي
او بود و آن نگاه پر از شوق و اشتياق
من بودم و سكوت و غم و جاودانه اي
 آمد مگر كه باز در اين ظلمت ملال
روشن كند به نور محبت چراغ من
باشد كه من دوباره بگيرم سراغ شعر
زان بيشتر كه مرگ بگيرد سراغ من
گفتم مگر صفاي
نخستين نگاه را
در ديدگان غمزده اش جستجو كنم
وين نيمه جان سوخته از اشتياق را
خاكستر از حرارت آغوش او كنم
چشمان من به ديده او خيره مانده بود
رخشيد ياد عشق كهن در نگاه ما
آهي از آن صفاي خدايي زبان دل
 اشكي از آن نگاه نخستين گواه ما
ناگاه عشق مرده سر از
سينه بركشيد
آويخت همچو طفل يتيمي به دامنم
 آنگاه سر به دامن آن سنگدل گذاشت
 آهي كشيد از سر حسرت كه : اين منم
باز آن لهيب شوق و همان شور و التهاب
باز آن سرود مهر و محبت ولي چه سود
ما هر كدام رفته به دنبال سرنوشت
من ديگر آن نبوده ام و او ديگر او نبود...!

+نوشته شده در یکشنبه 21 مرداد1386ساعت12:38 بعد از ظهرتوسط (دختر آسمان) | |

اي مهربانترازمن با من

دردستهاي تو

كدام رمزبشارت نهفته بود؟

كزمن دريغ كردي

تنهاتويي

مثل پرنده هاي بهاري درآفتاب

مثل زلال قطره باران صبحدم

مثل نسيم سردسحر

آوازمهرباني توبامن

دركوچه باغ هاي محبت

مثل شكوفه هاي سپيدسيب

ايثارسادگي است

افسوس!

آياچه كسي تورا

ازمهربان شدن بامن

مايوس مي كند؟

+نوشته شده در پنجشنبه 18 مرداد1386ساعت9:36 قبل از ظهرتوسط (دختر آسمان) | |

 

توبه من خنديدي ولي ندانستي

من به چه دلهره ازباغچه همسايه

سيب رادزديدم

باغبان ازپي من تنددويد

سيب رادست توديد

غضب آلودبه من كرد نگاه

سيب دندان زده ازدست توافتادبه خاك

وتورفتي هنوز

سالهاست كه درگوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكراركنان

مي دهدآزارم

ومن انديشه كنان غرق اين پندارم كه چرا

خانه كوچك ماسيب نداشت؟...                               

+نوشته شده در پنجشنبه 18 مرداد1386ساعت9:34 قبل از ظهرتوسط (دختر آسمان) | |