تبليغاتX
آسمونی ها

آسمونی ها

ای دل من چراصدات در نمیاد

این همه آزارت می دن

چراصدات درنمیاد

هرکی ازراه می رسه

یه زخمی به تو می زنه

چراهیچی نمی گی

چراصدات درنمیاد

آروم بگير دل بي طاقت

ديوونم نكن دل بي طاقت

آتيشم نزن دل بي طاقت

فراموشش كن دل بي طاقت

نفرين نمي كنم تورو

هرجامي خواي بري برو

نگوقسمت نبوده خودت نخواستي برو

هرجامي خواي توبرو

ديگه دل تورو نمي خواد

اين عشق تو مرده

اين دلم تورونمي خواد

اي دل من ديگه بسته

ازعاشقي شدم خسته

نمي خوام كه عاشق باشي

ديگه بسته ديگه بسته

تواين روزا

دوروزمونه

ديگه هيچكس عاشق نمي مونه

تاعاشق شي دل مي سوزي

چندبارسوختي

ديگه بسته

ديگه بسته...

 

+نوشته شده در چهارشنبه 14 شهریور1386ساعت1:27 بعد از ظهرتوسط (دختر آسمان) | |

...
ديدي چه سان
در برابر شمع وجودت
آب شدم
ديگر مرا ياراي ماندن نيست
پاهايم ديگر،از آن من نيست
دل به تو دارم
اما پشيمانم
نمي دانم
كدامين ره توشه بردارم؟
و بگريزم
آتشت رهايم نمي كند
آب از كف داده ام و
بي رمق تر از پيشم
كسي صدايم نمي زند
مانده ام در راهي بي بازگشت
(نه ره به جايی دارم و
نه دل به کويی)
مي گريم
باران دلش به حالم می سوزد
وشب
از درد بی حاصلم
به خود می پيچدو
آرام نمی گيرد
من همچنان مانده ام
مانده ام
در التهابي سخت
چشم به راه تو

+نوشته شده در شنبه 10 شهریور1386ساعت10:4 قبل از ظهرتوسط (دختر آسمان) | |

بی کسی هايم
در پشت خنده هايم
تنها می مانند
و من تا آن هنگام که
لبخندی بر لب
خواهم داشت
تنها نخواهم ماند
تنها نخواهم ماند
تنها نخواهم ماند...

+نوشته شده در شنبه 10 شهریور1386ساعت10:1 قبل از ظهرتوسط (دختر آسمان) | |

نگاهِ تو
نگاهِ اين دقايق است
گمشدهً حقايق است
باورِ اين زمانه است
تاب بهانه ها كجاست؟

+نوشته شده در شنبه 10 شهریور1386ساعت10:0 قبل از ظهرتوسط (دختر آسمان) | |

آسمان من
به رنگ رنگین کمان لبخند توست
و خورشید مهرافروزانت
بر فراز دشت های بی تکلم شاعرانه

پیداست
فرق ماه بی ستاره تو
و آسمان بی نظاره من
در التهاب خسته ابرها-
-بر بام دریاهای لاجوردی بی تکرار است
که پا به شوره زار جدائی نهاده اند
دیگر تلخی تندباد بی خاطره حسرت را
نخواهیم چشید
و تا باران خواهد بارید
عشقمان را از شب های بی نفس
التماس نخواهیم کرد.

+نوشته شده در شنبه 10 شهریور1386ساعت9:51 قبل از ظهرتوسط (دختر آسمان) | |

ترانه هايی که بر دل داشتم
در بهار عاشقی هايم
بر رهت بگماشتم
تا شايد
شاهد التهاب دلنشينم باشند
اما تو با بوسه ای
مرا از من ربودی
و سایه وار و
بی تلنگری
در وجودم
گم شدی
خیلی وقت است
که زمان را
در پس ثانیه هایش
به کاویدن تو
همچون پیکری
می تراشم
تا واگویه ایی از آن بیابم
اما تندیس گری کار من نیست

+نوشته شده در شنبه 10 شهریور1386ساعت9:48 قبل از ظهرتوسط (دختر آسمان) | |

چشمهايت را باز کن
و نگاه کن
چگونه زندگی از آن تو ميشود
آنگاه که دلت با آرزوهايت يکی است
و دستانت رو به فرداها باز می شود
تا با يکديگر بمانيم و
بکاريم
بذر شادی ها را
در باغ مهربانيها

+نوشته شده در شنبه 10 شهریور1386ساعت9:45 قبل از ظهرتوسط (دختر آسمان) | |