تبليغاتX
آسمونی ها - حسرت...

آسمونی ها

اولين اعتراف عاشقانه ...

اولين بار

كه بخواهم بگويم دوستت دارم خيلي سخت است

تب مي كنم

عرق مي كنم

مي لرزم

جان مي دهم

هزاربار مي ميرم وزنده مي شوم دوباره

پيش چشمهاي تو

تابگويم: دوستت دارم

اولين باركه بخواهم بگويم

دوستت دارم

خيلي سخت است

اما

آخرين بار آن سخت تراست

وامروز

مي خواهم براي آخرين باربگويم دوستت دارم

وبعد راهم رابگيرم و بروم...

چون تازه فهميده ام

كه تو هرگزدوستم نداشتي ...

-----------------------------------------

من نبودم...

من نبودم

كسي كه درخانه ات را كوبيد

من نبودم

كسي كه به تو سلام داد

من نبودم

كسي كه سالها عاشق تو بود

وهرجا كه مي رفتي

دنبالت مي كرد

دروغ گفتم

من بودم!...

من همان بودم

كه تو هيچ وقت نخواستي ببيني

بااين حال

آري!

من بودم كه عاشق تو بود

هنوز هم عاشقت هستم

حالااين راباصداي بلند فرياد مي زنم

و تو گريه مي كني و مي گويي:

چرا اين را زودتر نگفتي؟!...

+نوشته شده در شنبه 2 آذر1387ساعت8:32 قبل از ظهرتوسط (دختر آسمان) | |